پنج قدم فاصله

این کتاب عاشقانه ای متفاوت را در خود جای داده، ماجرای دلبستگی دو جوان به یکدیگر در حالی که مجبورند برای زنده ماندن حداقل 5 قدم از هم فاصله داشته باشند چون با بیماری خاصی به نام فیبروز کیستیک دست و پنچه نرم می کنند و نزدیک شدن بیش از حدشان می تواند به قیمت جان آن ها تمام شود، این خطر به ویژه برای استلا پر رنگ تر است زیرا ویل به سپاسیا نیز مبتلا است. اما آیا ممکن است وقتی که تمام وجودت تمنای داشتن دیگری را دارد خود را از او دور نگهداری؟

پنج قدم فاصله اوج احساس را به تصویر می کشد، و جدال نا برابر میان عقل و دل را، این اثر از مشکلات افراد مبتلا به فیبروزکیستیک می گوید و داستان عشقی زیبا اما کشنده را روایت می کند.

امتیاز :
5/5

اشتراک گذاری :

Share on facebook
فیسبوک
Share on twitter
تویتر
Share on google
گوگل +
Share on linkedin
لینکدین
Share on telegram
تلگرام
Share on whatsapp
واتس اپ
Share on tumblr
تامبلر
توضیحات

معرفی کوتاه کتاب پنج قدم فاصله انتشارات میلکان:

کتاب پنج قدم فاصله اثر ریچل لیپینکات و ترجمه فاطمه صبحی داستانیست عاشقانه که توسط نشر میلکان در 216 صفحه چاپ شده است.

این کتاب که در سال 2018 به چاپ رسیده است درباره پسر و دختر جوانی است که به علت بیماری مشابهی در بیمارستان بستری هستند. استلا دختری نوجوان است که مبتلا به بیماری فیبروز سیستیک است. به همین دلیل تمام وقت خود را در بیمارستان سپری می کند یا به عبارتی در بیمارستان زندگی می کند. استلا دارای برنامه های مشخص روزانه ای است و دیگر به این برنامه ها عادت کرده است. همه چیز طبق روتین و روال همیشگی پیش می رود تا این که استلا با نوجوانی به نام ویل که با همان بیماری استلا در بیمارستان است آشنا می شود. چیزی نمی گذرد که این دو به هم علاقه مند می شوند. اما به دلیل محدودیت های بیماری نمی توانند به هم نزدیک شوند و باید از فاصله مشخصی با هم دیدار کنند. هر روز که می گذرد علاقه این دو نفر به هم بیشتر می شود تا این که بالاخره تصمیم می گیرند این حد و مرز را بشکنند و …

معرفی کامل کتاب پنج قدم فاصله انتشارات میلکان:

کتاب پنج قدم فاصله به قلم ریچل لیپینکت و میکی داتری و توبیاس ایاکونیس، قصۀ عاشقانه‌ی دو جوان بیمار را به تصویر می‌کشد که هنگام معالجه بیماری‌شان، دلباخته‌ی هم می‌شوند.

پنج قدم فاصله (Five feet apart) رمان عاشقانه‌ای است که هر شخصی را می‌تواند شیفته‌ی خود کند. داستان در آن واحد که موضوعی عاشقانه را نقل می‌کند به بحث ناخوشایند و غمناک بیماری خاص نیز می‌پردازد که ممکن است تعداد زیادی از افراد بطور حقیقی از آن رنج ببرند و این موضوع هنگامی سبب آزردگی خاطر بیشتری می‌شود که که افراد دچار عارضه‌ای به نام عشق شوند. عشقی که هیچگاه نتوانند به آن برسند.

استلا و ویل، هر دو با بیماری فیبروز کیستیک دست و پنجه نرم می‌کنند که یک بیماری دستگاه تنفسی است که زمینه عفونت‌های مختلف باکتریایی را در بدن ایجاد می‌کند. این زوج با یک مشکل مواجهند و آن این است که آن‌ها نباید یکدیگر را لمس کنند زیرا یکی از آن‌ها بیماری دیگری علاوه بر فیبروز کیستیک دارد که منتقل می‌شود.

ریچل لیپینکت (Rachael Lippincott) در این کتاب داستان آشنایی استلا و ویل در بیمارستان را به رشته تحریر درآورده است. آن دو هر چند مدت یکبار باید برای بررسی وضعیت ریه‌هایشان در بیمارستان بستری شوند. ویل که اتاقش کمی آن‌طرف‌تر از استلا است، توجهش به رفتار گرم استلا با بیماران و مسئولان بیمارستان جلب می‌شود و تا طبقه پنجم به دنبال استلا می‌رود تا بتواند چند کلمه‌ای با او صحبت کند.

پس از پایان صحبتشان پرستار به استلا می‌گوید که ویل، علاوه بر داشتن فیبروز کیستیک یک بیماری خطرناک دیگر نیز دارد که تا چند سال دیگر خواهد مرد و به او تذکر می‌دهد که از ویل دوری کند زیرا بیماری ویل واگیردار بوده و اگر استلا آن بیماری را بگیرد سرنوشتی جز سرنوشت ویل نخواهد داشت.

نکوداشت‌های کتاب پنج قدم فاصله:

– کاراکترهای جانبی پیچیده و پر تحرک هستند و غیر قابل پیش‌بینی بودن این بیماری قلب خوانندگان را می‌شکند. (Booklist)
– ویل نیومن، کاسی وست زیبا و دل‌انگیز را ملاقات می‌کند. نویسندگان، شخصیت‌های نوجوان با ایمان را به همراه بلوغ عاطفی بزرگسالان و بدون از دست دادن ویژگی‌های نوجوانی خود به تصویر می‌کشند. (School Library Journal)

در بخشی از کتاب پنج قدم فاصله می‌خوانیم:

لباسم را عوض می‌کنم، آهسته و بااحتیاط راه می‌روم، یک جفت ساق می‌پوشم، تی‌شرت رنگی‌ای که اَبی از گرند کنیون برایم آورده بود را به تن می‌کنم. خودم را در ‌آینه نگاه می‌کنم، حلقه‌های سیاه دور چشمم در این چند ماه گذشته از همیشه تیره‌تر شده‌اند. موهایم را سریع شانه می‌کنم و دم‌اسبی می‌بندم؛ ولی اخم می‌کنم، آن‌قدرها هم که انتظارش را داشتم خوب نشد.

دوباره موهایم را باز می‌کنم و با رضایت به تصویر خودم در آینه با موهایم که دور شانه‌هایم ریخته نگاه می‌کنم. کیف آرایشم را از انتهای کشو درمی‌آورم و کمی ریمل و برق لب می‌زنم، تصور اینکه ویل نه تنها مرا زنده ببیند، بلکه با کمی‌ آرایش هم ببیند و به چشمانم و به لبان رژدار من نگاه ‌کند، لبخند بر لبانم می‌نشاند. آیا دلش می‌خواهد مرا ببوسد؟

می‌دانم هیچ‌وقت این کار را نخواهیم کرد؛ ولی آیا در دلش چنین چیزی می‌خواهد؟

گونه‌هایم گل می‌اندازد و سرَم را تکان می‌دهم و به او پیام می‌دهم. به او می‌گویم که ده دقیقه‌ی دیگر مرا در تالار اصلی ببیند.

بند شانه‌ای اکسیژن سیارم را کوتاه‌تر می‌کنم، راه سریع‌تر را انتخاب می‌کنم، از آسانسور بالا می‌روم، ‌از روی پل رد می‌شوم و وارد ساختمان شماره‌ی 2 می‌شوم، از پله‌ها پایین می‌روم و وارد تالار اصلی می‌شوم که یعنی حدوداً کل نیمه‌ی پشتیِ ساختمان را رد می‌کنم. روی نیمکتی می‌نشینم، گیاهان و درختان را تماشا می‌کنم، صدای جریان آب از فواره‌ی‌ سنگی پشت‌سرم آرام شنیده می‌شود.

قلبم از این فکر که چند دقیقه‌ی دیگر او را می‌بینم به تپش افتاده.

هیجان‌زده و با استرس، گوشی‌ام را درمی‌آورم و زمان را چک می‌کنم. ده دقیقه از زمان پیامم به ویل می‌گذرد و هنوز نیامده.

گزیده ای از کتاب پنج قدم فاصله :

ویل را نگاه می کنم که روی صندلی کنار من می نشیند. آن را عقب می کشد تا مطمئن شود فاصله ی ایمن را رعایت کرده.
نگاه جدیدی که دقیقا نمی شناسم چشمانش را پرمی کند، نگاه تمسخرآمیزیا طعنه زننده ای نیست، کاملا آزاد است، صادقانه است.
آب دهانم را به سختی قورت می دهم و سعی می کنم احساساتی را که در حال فوران اند سرکوب کنم. اشک چشمانم را پر می کند.
آرام شروع می کند به آواز خواندن.
مثل بچه ها می زنم زیرگریه: « از این جا برو، عین احمق ها شدم» و با پشت دستم اشک هایم را پاک می کنم و سرم را تکان می دهم.
دارد آهنگ آبی را می خواند، قبل از آن که بتوانم خودم را جمع کنم، سیل اشک از گوشه ی چشمانم سرازیر می شود. چشمان آبی اش را تماشا می کنم که چطور روی آن تکه کاغذ مچاله دوخته شده تا تک تک کلمات آهنگ را درست ادا کند. احساس می کنم قلبم دارد منفجر می شود. در آن واحد انبوهی از احساسات بر من هجوم آورده او می خندد و سرش را تکان می دهد. با او
می خندم و سرم را تکان می دهم. نگاه مان در هم گره می خورد. قلبم در سینه ام انگار به رقص درآمده و مانیتور ضربان قلب کنارم تندتر و تندتر بیپ بیپ می کند. خیلی کم به جلو خم می شود. در مرز خطر می ماند، ولی همین هم کافی است تا درد لوله ی گاسترونومی ام را از یادم ببرد.
اگر چه شاید مسخره ترین چیز باشد، اما اگر در اتاق عمل بمیرم، بدون عاشق شدن نمرده ام.

اطلاعات بیشتر
نویسنده

مترجم

ناشر

قطع

جلد

شومیز

موضوع کتاب

شابک

9786008812517

صفحات

216

وزن (گرم)

252

نوبت چاپ

17

نظرات (0)

نقد و بررسی‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “پنج قدم فاصله”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

در انبار موجود نمی باشد

سبد خرید

خروج

ورود

خروج

کلید اسکرول خودکار به بالا